بسم رب الشهدا و الصدیقین

ماجرای خواستگاری از خواهر شهید مهدی زین الدین

اومده بود مرخصی بگیره، آقا مهدی یه نگاهی بهش کرد و گفت:

«میخوای بری ازدواج کنی؟»

گفت: «بله میخوام برم خواستگاری.»

– «خب بیا خواهر منو بگیر!»

– «جدی میگی آقا مهدی؟!»

– «آره، به خانواده ت بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو!»

اون بنده خدا هم خوشحال دویده بود مخابرات تماس گرفته بود!

به خانواده ش گفته بود: «فرمانده ی لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر، زود برید خواستگاریش خبرشو به من بدید!»

بچه های مخابرات مرده بودن از خنده!

پرسیده بود: «چرا می خندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من!»

گفته بودن: «بنده خدا آقا مهدی سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، یکیشونم یکی دوماهشه!»

خاطره ای از شهید مهدی زین الدین  ازکتاب ستاره ی دنباله دار

 

به روز رسانی شده در یکشنبه, 15 ارديبهشت 1398 15:55

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید